در سایه آفتاب پدر
پسر قشنگم يادت مي يادمامان جونم يه متني در باره خواستههاي يك مادر نوشته بودم بابايي تو نظراتش گفته بود چرا فقط مادر پس پدر چي هههههههههههه منم به خاطر اينكه دل بابايي نشكنه يه متن در مورد پدر آماده كردم تا واسه بابا اينجا بذاريم و از همين جا بهش بگيم كه من و شما چقدر دوستش دارم و قدر زحماتشو ميدونيم.
بابايي عاشششششششششششششقتيم ......
پدر! گرچه خانه ما از آینه نبود؛ اما خستهترین مهربانی عالم، در آینه چشمان مردانهات، کودکیهایم را بدرقه کرد، تا امروز به معنای تو برسم.
میخواهم بگویم:
ببخش اگر پای تک درخت حیاطمان، پنهانی، غصههایی را خوردی که مال تو نبودند!
ببخش اگر ناخنهای ضرب دیده ات را ندیدم که لای درهای بسته روزگار، مانده بود
ببخش اگر همیشه، پیش از رسیدن تو، خواب بودم؛ اماامروز، بیدارتر از همیشه، آمدهام تا به جای آویختن بر شانه تو، بوسه بر بلندایپیشانیات بزنم. سایهات کم مباد ای پدرم!
آن روزها، سایهات آنقدر بزرگ بود که وقتی میایستادی، همه چیز را فرا میگرفت؛ اما امروز، ضلع شرقی نیمکتهای غروب،لرزش دستانت را در امتداد عصایی چوبی میریزد.
دلم میخواهد به یکباره، تمام بغض تو را فریاد کنم. ساعت جیبیات را که نگاه میکنی، یادم میآید که وقت غنچههاتنگ شده؛ درست مثل دل من برای تو.
این، تصادف قشنگی است که امروز در تقویم،کلمات هممعنی، کنار هم چیده شدهاند.
دخـتــَــر کـه بــاشی
میـدونـی اَوّلــــیـن عِشــق زنـدگیـتــ پـــِدرتـه
دخـتــَــر کـه بــآشی میـدونـی مُحکــَم تــَریـن پَنــآهگــاه دنیــآ
آغــوش گــَرم پـــِدرتـه
دخـتــَــر کـه بــآشی میـدونـی مــَردانــه تـَریـن دستــی
کـه مـیتونی تو دستـِـت بگیـــری و
دیگـه اَز هـــیچی نَتــَرسی
دســــتای گَرم وَ مِهـــــرَبون پـــِدرتـه
هَر کـجای دنیـا هم بـــاشی
چه بـاشه چـه نبــاشه
قَویتــریـن فِرشتــهی نِگهبـــان پـــِدرته


در سایه آفتاب پدر
